داستان های طبیب و بیمار و ...
با سلام خدمت دوستان و علاقمندان به مقوله طب سنتی ایرانی اسلامی ؛
در طول سالیان متمادی كه در امر تحقیق و پژوهش در این زمینه و رشته های مربوط مطالعاتی صورت گرفته بود در اثنای مطالعات و تحقیقات بر آن شد تا داستان ها و حكایاتی كه آموزنده و دارای بار علمی ، اخلاقی با رویكرد طبیب و بیمار و پرستار و حكیم و هر آنچه مربوط به این مباحث است را بر گرفته از متون كهن پزشكی و ... در یك فایل جداگانه ثبت و ضبط نماید لذا پس از گذشت مدت زمانی بر آن شد تا طنزها و لطیفه هایی نیز جمع گردد تا یك كشكول جامعی باشد برای علاقمندان این عرصه و چون از لحاظ تقسیم بندی داستان ها و حكایات از منظر مزاجی و طبی بر آن شد تا در تقسیم بندی اولیه داستان ها و حكایات مربوطه در سه بخش سفید و زرد و قرمز كه اوراق مربوطه به این رنگ ها نیز منقش است داستان ها طبقه بندی گردند تا خواننده بر طبق اعضای رئیسه خود و مشكلات حاصله، داستان های گزینش شده را مطالعه نماید مثلا داستان های زرد برای بیماران با منشاءكبد مضر و در عوض رنگ قرمز برای بیماری های با منشاء قلب مفید است و رنگ سفید به عنوان داستان های بی خطر و عمومی برای بیماران مغزی لحاظ گردیده است این تقسیم بندی بر اساس نظریه جامع مفرد اعضا كه خمیر مایه آن برگرفته از نظریه حكیم انقلابی جناب دكتر صابر ملتانی ( ره ) است كه البته با عنایات حق تعالی و بررسی های صورت گرفته و بحث تطبیقی در مسائل كلیه و جزئیه تغییراتی اساسی در آن حاصل شده كه انشاءالله در وقت مقتضی به صورت كتابی كه بتواند روشنگر برخی از مسائل و ابهامات در مقوله طب سنتی ایرانی اسلامی برای فراگیران این علم - كه در این بین به علل مختلف دچار اشكالات و ابهاماتی هستند - باشد كه با همكاری سایر همكاران و پژوهشگران عرصه تاریخ طب سنتی ایرانی اسلامی به ارباب اندیشه و فرهنگ ارائه خواهد شد ./.
به لحاظ نو بودن این اندیشه و نیز مرسوم بودن تئوری ها و متدولوژی حكمای گذشته در زمان حاضر و در بین دانش آموختگان این حوزه (؟) می طلبد تا بحث مفصلی در این باره ارائه گردد كه به دلایلی چند ارائه آن را به آینده موكول می نماییم ...
اینك یك داستان كوتاه كه توسط یك دوست در اختیارمان قرار گرفته است تقدیم می دارد.
با احترام
مدیر برنامه ها
تو یکی از اتاقای یه بیمارستان دوتا مریض بد حال بستری بودن... اونا هیچ سرگرمی نداشتن به جز تنها پنجره ی اون اتاق که رو به یه پارک بود ...
یکی از اونا که کنار پنجره بود هر روز برای اون یکی که نمی تونست از جاش تکون بخوره از مناظر بیرون صحبت می کرد ... از درختای بلند و سر سبز و گلای رنگارنگ ... از فواره وسط پارک و بچه های کوچیکی که با خوشحالی مشغول بازی بودن ... از آسمون آبی و پرنده هاش...
روزهای اونها همین طور سپری می شد تا این که یه روز اونی که کنار پنجره می نشست از شدت بیماری از دنیا میره دوستش به زحمت خودشو کنار پنجره می رسونه و در کمال ناباوری یه دیوار بلند و بتونی رو به روی خودش می بینه پرستار و صدا می زنه و میگه پس اون پارکی که اینجا بود چی شد!؟
پرستار با تعجب می پرسه کدوم پارک؟ و بیمار میگه مریضی که اینجا بود هر روز برام از قشنگیاش می گفت ؟!
پرستار که بغض گلوشو گرفته بود به زحمت گفت: اون بیمار نابینا بود ...!!


